حــرف هــای ما 16 کــلــه پــوک

من همانم که اگر دوست مرا یاد کند/ به صفای قدمش دیده خود فرش کنم

کاش دور هم جمع بشیم..

+دلم شیطنت های الکی مونو میخواد..

 

++کاش دیدن هامون زود به زود تر بود...:(

تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393سـاعت 22:57 نويسنده زهرا سادات| |

بسم الله

نمیخوام

نمیخوام

نمیخوام

آقا من نخوام تو این گروه های جو گیر و بدرد نخور به ظاهر مذهبی عضو بشم کی رو باید ببینم؟

سلام

اولش مثل خرکیف ها ذوق مرگ بودیم که به به و چه چه ما الان نرم افزار های ارتباطی داریم به به ما کوشی هوشمند... به به ما انلاین.. حداقل حس شخصی من که میدونم 90 درصد ملت همینطورن وگرنه الان انقدر همه مثل ... سرشون تو گوشی هاشون نبود

پس اِن قُلت نیار وسط حرفام! بذار تموم بشن!

ما حصل این ارتباط نرم افزاری چی بود؟

منصفانه نگاه کنیم

یه گروه ساختیم تو وایبر ِ لعنتی که انصافا خوشحالم الان ندارمش ! و به اصطلاح دور هم جمع شدیم

چی شد؟

خب ما از بس خوشحال بودیم که دوستامون همه هستن مثل وراج ها-تازه حالت خوبش وراجیه- مدام حرف حرف حرف.... یعنی تو عمرمون انقد فک نمیزدیم که تو گروه از فرستادن شکلک و فیلم و عکس و کوفت بگیر تا حرفای معمولی

بعدش چی شد؟؟

خب عزیزانم یک سری ادم ها البته تعدادشون کم بود بدلیل اینکه مدااااااااااااااااااااااااااام رو گوشی شون پیام میاد و میبینه یکی زده زیر خنده یکی شکل گریه فرستاده چون کبوتره دم خونشون رو ایوونشون کادو گذاشته یکی اخبار حال و حوصله شو میده و خب طبیعتا دلش نمیخواد موبایلش مدام بی صدا باشه پس راه حل مناسب اینه که یا گروه رو بی صدا کنه که درین صورت هروقت وای فای روشن میشه انقد پیام میاد که گوشی ِ ضد آر ِ ما که رسما هنگ میکرد -تو ذات شرکت سونی ...صلوات- خب بابا جان نیمخواد اینجوری باشه گوشیش

خب بعدش چی؟؟؟؟؟؟حرف بزن دیگه!

هیچی عزیزم . میبینه بی صدا کردن گروه جواب نمیده ، پس گروه رو ترک میکنه

همنقدر شیک و مجلسی

عده ی کثیر دیگری هم که من خبر دارم اصصصصصصلا محتویات گروه رو نمیخونن چون اگه بخوان یهو بخونن که باید وقت بذارن خوشبینانه ش اینه که 100 تا حرف بخونن، یا باید انقدر انلاین باشن و شب تا صبح -خصوصا شب- گوشی مدام دستشون باشه که فقط همین گروه رو چک کنه و اگه خواست حرفی بزنه

ازون جایی هم که ما شیعه ی امیرالمومنینیم و حدیث داریم که عاقا حرف میزنی عقلت مشخص میشه کم و کاستی هات رو میشه؛ یکی از افت هاش همینه که یه عده سر هیچ و پوچ بعضی اوقات باهم دعواشون میشه

اولین حرکتم اینه:

ترک گروه!

بعد شورای حل اختلاف راه میفته و ناز و نازکشی و تقصیر کی بود و اینا

حالا یه عده ازون یه عده ممکنه دوباره برگردن

الان با این توصیف، ما چقدر ازینکه گروه داریم و دور هم هستیم(!!!!!!) لذت می بریم؟

تنها جاییکه الحق و الانصاف من لذت می بردم از تو گروه بودن ، سر بازی های والیبال بود که همه اخبار میدادن و اخرشم عکس خوشحالی

همین!

اصلا شاید مشکل ازمنه

میگم عاقا این چه زندگیه درست کردیم؟ 

یه وقتایی به سرم میزنه برم گوشی سونی اریکسونم رو بردارم برم باهاش حال کنم به یاد قدیما والا...!

هرچی فکر میکنم میبینم با این نرم افزار ها دیگه جدیدا خیلی حال نمیکنم

انگار زده شده باشم

چند وقت پیش رفتم تقریبا همه نرم افزار هایی که نداشتمو ریختم و همشون رو امتحان کردم

حالم شبیه زنای باردار بود که دارن مدام عق میزنن!!

یه عده رو میدیدم ماشالا همه جا فعالن! حضور نه هااااا فعااااال

غرض از مذاهمت:

بیاید وبلاگ رو بیشتر پیگیری کنیم

حداقلش از هایک و وایبر و واتس بهتره

برنامه ریزی تر شده براش وقت میذاریم

همه میان و میخونن ان شاالله مثل قبلنا

 

دیگه زده بودم به سیم عاخر 

والاع به قرعان

 

* کسی مهمونی نمیگیره؟

قرار مهمونی ماهانه چی شد؟؟

بشرا! مریم! مرطیحی! حسنا! ماعده! محیا! نگار!

با زبون خوش دعوت میکنید یا بریزیم با بچه ها خونتون؟؟؟

 

البته من این اسامی رو صرفا جهت این گفتم که بادآوری بشه:)))

ممکنه هرکدوم دلیل قانع کننده داشته باشید که نتونید واقعا

 

حرف دل:

دور هم جمع نشیم....؟

دلم گرفته از مدرسه مون و رفقام:(

 

عصلن حوسله ندارم بیاید با من بحس کنیدا

یکی با زبون خوش دعوت کنه

 

**بتول دوباره پارازیت نیا ! کسی عروس نشده! پس دلتو صابون نزن!

 

*** سبا!!! سبــــــــــــا !! ببخش بابت پست قبلی...:(

شمارتو نداریم! بهمون خبر بده از خودت

 

****مقصودم از دعوا؛ هیچ مورد خاصی نبود بچه ها

کلی اشاره کردم به مورد هایی که ممکنه پیش بیادد

تاريخ جمعه هفتم شهریور 1393سـاعت 23:16 نويسنده زهرا سادات| |

یا نور

و بعد هم سلام:)

وقتی صفحه بلگفا را باز میکنم و نام کاربری را میزنم، رمز ورود بی فکر به ذهنم خطور میکند، خطور که نه، سریع به یادم می آید، یاد هم نه... اصلا انگار نهادینه شده بود درونم! خوشحال می شوم از اینکه رمز ورود به این کلبه را فراموش نکردم... باید جای من باشی تا معنای این شادی را بفهمی! این برای من اتفاق خوبی بود؛ یعنی آنقدر ها هم از اینجا دور نیفتاده ام. بگذریم...

دارم فکر میکنم به تک تک لحظاتی که باهم بودیم؛ یادآوری خاطرات نمیخواهم بکنم؛ وقتی کنار هم نباشیم یادآوریش دلتنگی مان را فزونی می بخشد! اما نمی شود... دل ِ تنگم با این حرف ها سر و سامان نمی گیرد! باید یک روزی همه دور هم جمع شویم تا زهرا با لهجه ی خانم سماک بگوید خانم تقوی بیکاری ؟ و بعدش هم  با همان لهجه و ادا اطوار غُزبیتش (!) حرف بزند مثل "فدات شم" گفتن هایش! باید دور هم جمع شویم تا شایسته کش ِ موی جدیدش را نشانمان دهد و ببینم بالاخره په بلایی سر پوست صورتش آورده! باید برای تک تک مان آدمک بکشد! باید خانم محمدی ِ اول دبیرستان را بکشد! باید زینب باشد تا بلند صدایش کنم: دوست خوبــــــــــــــم ...!! و پشت بندش با انرژی جواب دهد سلام بچه های توی خونه....:) ) باید باشد تا شیر کاکائو و دنات و چیپلت و بستنی و قرمه سبزی و ماکارونی را باهم بخورد و ککش هم نگزد ! راستی آخر سر هم نتوانستیم یادت بدهی باید کثیف باشی و دهنی ِ رفقایت را بخوری!  باید حنا هم باشد؛ تا ریز ریزکی زینب را اذیت کند، سر کلاس بخوابد، یا حتی برایمان ژله های خوشمزه درست کند و موهای لَخت اش را ما با تمام توان مدل بدهیم !!و هنوز هم  نتواند جواب سوال های تشریحی رابدهد :))باید بتول هم باشد تا برایمان دوباره کلاس آموزش زبان ترکی بگذارد، ناگهانی بغض کند و درون خودش برود و ما نتوانیم بهش نزدیک شویم :/ باید باشد تا فحش ترکی بدهد، حتی فکر های فرهنگی اش را ارزان مان کند و از عربی بنالد و با صلابت جلوی روی خانم بخشایی بایستد و بگوید خانم نخواندم!! آن هم درست وسط غلغله ی درس ها ! باید نگار باشد تا دوباره با خنده هایش که بعد از ساکت ماندن هایش تحویلمان میدهد  دوباره انرژی بدهد به ما، شال گردن سورمه ای سفیدش را بندازد گردنش و شوخی های سبک خودش را بکند ... ماعده هم باید باشد تا مدام با مژه هایش ور برود؛ ما پسر خاله خطابش کنیم و با جنبه ی همیشگی اش شوخی های مان را بپذیرد:) حسناهم جایش بعد سال دوم خالی بود حسابی، حسنایی که فقط یک سال پیشمان بود اما دوستی مان دیرینه شد؛ باید باشد تا پای تخته بنویسد: بسم رب القاسم الجبارین... ، با مداد رنگی هایش طرح های خوشگل بکشد و ذوق زده مان کند! باید دوباره نصفه شبی زنگ بزنی به حسنا و در جواب چقدر درس خوندی؟ بگوید تازه ار خواب ییدار شدم:)) باید راضیه باشد تا گاهی سر کلاس به فکر فرو برود و دوباره برود کیک بگیرد همان کیک معذوفی که دوستش داشت خیلی ... اسمش تاینی بود ؟! باید باشد تا دوباره بگوید خانم "ما" بیایم؟ بعد هم زینب در جواب بگوید نه خانوم ، اینا زیادن، تا بیان طول میکشه...:)) ساره هم باید حتما باشد! باشد و باهم از مدرسه انتقاد کنیم، برنامه های درسی مان را هماهنگ کنیم و بهش گیر بدهیم که زنگ ناهار بیا روی زمین بشین و خاکی باش؛ :) مهسا یی که عروس شده حالا، آاو هم باشد ! تا وسط ِ بحثی که راه انداخته ایم تا وقت کلاس بگذرد، ناگهان سوال درسی ببپرسد و آرزوهایمان را بر باد فنا بدهد:/ مریم هم بیاید و با هیکل ِ رو فرمش و موهای بلندش هی مانور بدهد و با بتول در زبان ترکی همراهی کند :) بشرا هم کنار مریم مثل خانم شیرزاد ادا در بیاورد و من هی بهش گیر بدهم که انقدر هر روز صبح جلوی موهایت را سشوار نکش!! لکی ... باید باشد تا با هم سر کلاس ادبیات شعر بگوییم، من مصراع اول را بگویم و باهم تا تهش برویم و با شعر ها فنا شویم.... محیا هم باید باشد، باشد و این بار ببینیم کل موهایش رنگ گرفته :)) و مرموزی بودنش را هنوز حفظ کرده :))

من هم بیایم کنار 16 کله پوک و برایتان شعر بنویسم و صورت هایتان را با دستانم مچاله کنم ...:)

باید یکی از همین روزها دور هم جمع شویم...

یکی یکی بچه ها عروس می شوند و چند سال دیگر هم با بچه هایشان! آن وقت ما می شویم خاله های فسقلی ها :)) 

یکی از همین روز ها می آیم و آینده ی این جمع را می نویسم  .. روز هایی که هرکدام بیشتر از قبل درگیر زندکی هایمان می شویم و دوست داریم که قلب هایمان نزدیک تر....

 

* اولش رو با می گویم  شروع کردم ! دیگه نمیشد وسطش محاوره ای کنم ادبیاتم رو :)

بچه ها واقعا دلم شیطنت پشت میز میخواد

وافعااااااااااااااااا میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

 

تاريخ چهارشنبه چهارم تیر 1393سـاعت 1:10 نويسنده زهرا سادات| |

کنون که اینهمه میگذرد و هیچکس نیامده آدم دلش برای قدیم ها بیشتر تنگ میشود...!!!

من هم اآمدم برای دل خودم و شما عزیزان بنویسم ٬شمایی که ارتباطاتتمان از همین مسیر جریان داشت ...!!

کنون دیگر همه ی ان بچه های شر و شیطان سوم انسانی و پیش  ...کنون دانشجو های ترم دومی این مرز و بوم هستند که خیل کار و مشغله ها به کنار ...وجود این گوشی های جدید التکنولوژی دار ! () باعث میگردد که کم تر و کم تر به اینجا بیایند ....

هعی ....

حیف شد ...

حتی این زهرا سادات جانمان هم از خیل قافله عقب نماند و اندرویدی شد ...

حالا همه شده ایم یک جماعت معتاد به اندروید ...

مثثثلا با همان برنامه های وایبر و امثالهم با هم در ارتباطیم و از احوال هم خبر داریم ...

که البته احوال دلمان .....!!!!!

بعله دیگر همین است ....

حالا که تکنولوژی جان باعث گردیده ما اینهمه با هم باشیم ( کله سحر ٬ صبح ٬ قبل از ظهر ٬ ظهر ٬ بعد از ظهر ٬ عصر ٬ شب ٬ نیمه شب ٬ وسط خواب و.....) کاش باعث شود دلهایمان نیز باهم نزدیک و نزدیک تر شوند و همدل نیز باشیم ....

قرض از اینهمه بحث ها همین بود که اغلام کنیم که ما همه بچه های سوم انسانی خوبیم و حال همه مان خوب است ....نگران ما نباشید

تماس فرت ...

 

 

راستی ...تو دوست عزیزمون که دلت حوامونو کرد و خواستی با ما باشی ...( نرگس ٬ سبا و...) اگه دوست داشتی شماره تو تو خ ص و ص ی بزار برامون که ما هم ازت بی خبر نباشیم ...

تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393سـاعت 20:42 نويسنده بتول| |

دوباره روز های دارن تکرار میشن ...با این تفاوت که ...

پارسال همین روز و همین تاریخا نبود ...

پارسال تا آخر سال غرهای معلم عربی شامل حالمون شد ...که یک هفتهههه....

پارسال پیش دانشگاهی ...و امسال دانشگاهی ...

گروه ها هم فرق داشت ...مشهد بامدرسه ...و جنوب با کاروان صیاد شیرازی ...

ولی امسال هم همون خاطرات تکرار میشن دوباره ؟؟؟

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام )      

دلم بدجور پر میکشد برای صفای حرمت ....


ای شهیدا یه عمره دله من تنگه براتون ...

ما دوباره مثله پارسال دو گروه شدیم و با رفقا میریم مشهد و جنوب ...

مشهدیا امروز راه میافتن ما هم جمعه ...

به نمایندگی نایب الزیاره باشیم ان شالله ...

یا علی مدد ...

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392سـاعت 14:44 نويسنده بتول| |

سلام بچه هااااااااااااا:))

حالا دیگه همه وارد ترم دوم شدیم. بنظرم دانشگاه خیلی زودتر گذشت زمانش نسبت به ترم اول های دوران مدرسه!

اومدم بگم دورهم جمع شدنمون تو این وبلاگ وقتی میشه"هرزگاهی" حداقل جهت داشته باشه. بیخودی دور هم نخندیم و حرف های بی معنی نزنیم!

اومدم یه سوال بنویسم

و بگم که 

ما دقیقا بعنوان دانشجوهای این کشور چه وظیفه ای داریم؟

شهید بهشتی میگفتند دانشجو موذن جامعه است. اگر خواب بماند نماز جامعه قضا میشود... بچه ها جملشون خیلی سنگینه....! ایا مخاطبشون فقط همون دانشجوهای اول انقلاب بودند؟ اصلا یعنی چی که ما نباید خواب بمونیم؟ مگه چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ حالا ما بیدار باشیم چه تغییری ممکنه رخ بده؟ حالا ما اصلا ترم دو مگه چیکاره ایم؟! 

تاحالا بهش فکرکردید؟ 

اینکه درس بخونیم و بخونیم و بخونیم تا کنکور کارشناسی بدیم. بعد درس بخونیم و بخونیم تا کنکور ارشد بدیم. بعد درس بخونیم و بخونیم تا کنکور دکترا بدیم. بعد تموم عمرمون میشه دغدغه ی کنکور. 

اصلا یکی میگه خیلی هم خوبه. پس علاف بشینیم؟! خب قبول. اما یکسری فقط نمره میخوان. یکسری فقط دنبال پز اتیکت کارشناس ارشد و دکتر اند. یکسری فقط دنبال پولی هستن که از خبره شدن تو رشتشون در میارن. یه سری هم شاید ندونن اصن چرا باید درس بخونن و دنبال جو میرن. یعنی مد شده که ارشد بگیریم. مد شده که کتاب زبان اصلی بخونیم چون ارشد داریم. دغدغده شده که حتما انقد خوب حفظ کنیم که معدلمون بالا بشه که چی؟ که بازم بدوون کنکور بریم ارشد....بدون اینکه بفهمی حرف حساب رشتت چیه. یعنی بازم به ارشد رفتن و  مقوله ی کنکور میرسیم. منتها این بار میخوایم دورش بزنیم و میان بر بریم.

آیا دانشگاه فقط درسه؟ آیا فقط محیطیه برای شناخت جنس مخالف؟ آیا دوران آزادیه و چون هرکی هرکیه و استادا بیخیالن مام بریم تفریح...؟ 

یعنی ماباید در دوران دانشجوییمون تفریح کنیم؟ یعنی 4سال فقط تفریح کنیم؟ بعدشم اگه حسش بود ازدواج کنیم. نظر شما چیه؟ ما بعنوان یک فردی که دین اسلام و تشیع رو برگزیده دربرابر خیل عظیم نامسلمونا, در برابر بقیه مسلمونا چه وظیفه ای داریم؟

تاحالا فکرکردید که چرا انقدر نقش دانشجو رو رهبرمون و تمام اساتید مهم میدونن؟ چرا اقا میگن آینده ی این کشور متعلق به شماهاست؟ 

بذارید خلاصش کنم:

الان وظیفه ی ما چیه؟.... تکلیفمون چیه؟ اثلا آیا باید بدنبال تکلیفی باشیم یا اینکه هرکس خودش شعورش میرسه و نیاز نداره کسی بهش بگه تو این موقعیت و برحه زمانی وظیفت چیه ؟ 

و در آخر...

یکبار که قرآن رو باز کردم و یه صفحه ای رو خوندم... یه آیه از قرآن خییییییییییییییییییییلی توجهم رو جلب کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

والله خلقکم ثم یتوفاکم و منکم من یُرَدُ الی اَرذَل ِ العمر لِکَی لا یعلم بعد علم شیئا ان الله علیم قدیر...

خداوند شمارا آفرید سپس شما را می میراند بعضی از شما به نامطلوب ترین مراحل عمر می رسند که بعد از آگاهی چیزی نمیدانند(و همه چیز را فراموش میکنند)خداوند دانا و تواناست...

گره خورد ذهنم به این مطلب که نوعی از فراموشی در دوران پیریه و 4-5سال آخر عمر فرد دچار ضعف حافظه میشه... تو جریان رشد آخرای عمر همه چی سیر نزولی میگیره...سوی چشم, شنوایی, حافظه, قد, و . . . حتی قران خودمون بهش اشاره کرده... 

به ذهنم تلنگر اومد:

داری از جوونیت چطور استفاده میکنی؟..... داری چی ذخیره میکنی؟.....


+جواب هاتون رو اگر فکر میکنید حرف زیادی برای گفتن دارید پست جداگانه بذارید...ایشالا که بتونیم به نظر مشترک و حرکت مثبتی برسیم:)

جوونی تون پر از اگاهی ...


تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392سـاعت 23:37 نويسنده زهرا سادات| |

سلاااااااااااام

عزاداری هاتون قبول

و ماه ربیع الاول رو به همتون تبریک میگم:)

بعدشم تسلیت میگم این ماه پر از مصیبت امتحانات رو :))

دوستان قالب چطوره؟

خیلیم خوبه کلی گشتم...:))

نوای کلبه چی؟

اونم خیلی خوبه چون کلی گشتم!

اگه تونستید حدس بزنید که نوای بی کلام چه اهنگیه....؟

خیلیم تو کلاس معروف بود :))

امممم.... حرف خاصی ندارم!

خب... در ادامه میخوام براتون سورپرایز بزارم....

بفرمائید


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1392سـاعت 15:56 نويسنده زهرا سادات| |

دشمنان ما تصور ميكردند با رحلت امام، آغاز فروپاشى اين نظام مقدس كليد زده خواهد شد. آنها خيال ميكردند امام كه رفت، بتدريج اين شعله خاموش خواهد شد، اين چراغ خاموش خواهد شد. بعد، مراسم تشييع جنازه‌ى امام، آن احساسات مردم، آن حركت عظيم مردم در حمايت از كارى كه خبرگان كردند، اينها را مايوس كرد. يك برنامه‌ريزى ده ساله كردند - اين تحليل من است، اين به معناى اطلاع نيست؛ تحليلى است كه قرائن آن را براى ما اثبات ميكند - ده سال بعد اميدوار بودند كه نتيجه بدهد. سال ۷۸ كه آن حوادث پيش آمد، آن كسى كه اين حوادث را خنثى كرد، مردم بودند. روز بيست و سوم تير سال ۷۸ مردم آمدند در خيابانها، توطئه‌ى دشمن را كه سالها برايش برنامه‌ريزى كرده بودند، در يك روز باطل كردند. آن روز گذشت. موج دوم، باز يك برنامه‌ريزى ده‌ساله بود تا سال ۸۸ . به نظرشان فرصتى به دست مى‌آمد. به خيال خودشان زمينه‌ها را آماده كرده بودند. مطالباتى هم مردم داشتند - مردمى كه وابسته‌ى به نظامند، وفادار به نظامند - فكر كردند از اين مطالبات بتوانند استفاده كنند؛ لذا آن قضاياى سال ۸۸ به وجود آمد. دو سه ماه تهران را متلاطم كردند - البته فقط تهران را - دو سه ماه توانستند دلها و ذهنها را به خودشان مشغول كنند. اينجا هم مردم آمدند توى ميدان. بعد از آنكه باطنها ظاهر شد، در روز قدس مردم ديدند كه اينها حرف دلشان چيست، در روز عاشورا فهميدند كه اينها عمق خواسته‌هاشان تا كجاست، مردم عزيز ما به ميدان آمدند و حماسه‌ى نه دى را به راه انداختند. نه فقط در تهران، بلكه در سراسر كشور، ميليونها نفر در روز نهم دى، بعد هم بلافاصله در بيست و دوى بهمن آمدند توى ميدان، غائله را ختم كردند. اين، هنر مردم است. درود به مردم ايران. درود به ملت مومن و مبارز و بصير و آگاه ايران. ان‌شاالله به توفيق الهى، مردم همين راه را و همين خط را و همين آرمان را و همين عزم و همت را تا آخر ادامه خواهند داد۱۳۹۰/۰۳/۱۴بیانات امام خامنه ای


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه نهم دی 1392سـاعت 13:31 نويسنده زهرا سادات| |

خدا رحمت کنه دختر خانم رفعتی رو. زحمتی نداره برای هیچ کدوممون اگه براش قرآن بخونیم. هرچه بیشتر بهتر. شب اول قبر سخته:( ایشالا که خود امام حسین که طیبه براشون نوحه میخوند کمک حالش باشن.

همش یاد حرفای رفعتی میفتم سر کلاسا که میگفت اگه خدا رنجی میده مصیبتی میده صبرشم میده....

امروز ساعت3/30 بچه های دو دوره پیش دم مترو مصلی قرار دارن که برن خونه رفعتی.

ساینامهدوی میگفت ختمشم میریم ولی الانم میریم قرار شد من اطلاع بدم بهتون که هرکی میخواد بره.

به شخصه امروز دقیقا همین ساعت نمیتونم بیام.

مراسم ختم :

یکشنبه ساعت 15/30 تا 17 

خیابان خرمشهر، میدان نیلوفر، مسجدالرضا درب ورودی از مرتاض هجری


ساعت15/45 دم مترو مصلی بقراریم بعد ازونجا همه باهم بریم. چطوره؟

تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1392سـاعت 13:42 نويسنده زهرا سادات| |

بسه دیگه یکم از جو شاد بودن در بیاین بیرون...

...

هنوزم نیزه ها میهمان سرهاست ...

                  هنوزم چشم ها بر دست سقاست...

                                دل مهدی عج در این اندیشه باشد...

                                                  که زینب هر شبش یلدای غمهاست...

  

 

بماند که اینکه هر سال یه شب تو کل سال انقدر برامون مهم میشه که بخاطرش دور هم جمع بشیم و گل بگیم و تخمه و انار و هندونه و....اوف کلی چیز بخوریم...و حافظظ بخونیم....

ولی بازم یه شب از کللل ساااال برامون مهم نیست که دور هم جمع بشیم و از آقامون بگیم....

که بماند که این روزها چه دل خونی دارند...

بماند که از ما چه دل خونی دارند...

در نای خشک مرثیه خوان ٬نانمانده است...

                      طفلی برای زینب کبری س نمانده است...

                                       باید بجای حافظ و سعدی لهوف خواند....

                                                              دیگر برای ما شب یلدا نمانده است...

 

 

 

 

می دونم که همه بهانه های خاص خودمونو داریم...

بالاخره فامیلن خب!

حالا بیاین اگه رفتیم جایی هم خودمون بقصد صله رحم بریم و کم وکمتر گل بگیم و گل شنویم....

خیلی هم سعی کن نخورین ...در این حد...

 

 

 

حالا خواستینم بخورین...

به من ربطی نداره ...از ما گفتن...

...

یا علی ( علیه السلام )

التماث دععا....

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392سـاعت 23:47 نويسنده بتول| |

بچه ها جووونی....

قول بدید نفس عمیق بکشید در حین خوندن این پست....

ودر کل جریان از هرگونه بد و بیراه گویی بپرهیزید....

و سعی کنید شکه نشوید !!!!

با تشکر!!!!!!

به گزارش واحد مرکزی خنده خانم ب.م ( اسم و فامیل خودم بابا!) اقدام به اعتراف در جهت گذاشتن نظر بجای دوستانشون در وبلاگ کلاس نموده ....توجه شما رو به گزارش همکارم دراینباره جلب میکنم...

.... سوتیی باور نکردنی ......

یکبار در حین نوشتن نظر اشتباهی اسم خودم رو وارد کردم ....

و بعد که متوجه شدم ( البته خدا رو شکر به موقع) به اینصورت ....تعجبیدم و....سریع

دست به کار شدم تا گندم رو درست کنم تا کسی نیومده و خدارو شکر کسی نیومد و متوجه نشد Flower

در ادامه مجرم به اثبات ادعای خود میپردازد !

بعله در ادامه باید بگم که نشون به این نشونی که زهرا سادات یه بار بهم اس داد که گفت باید آدرس وبو عوض کنه و من برای اینکه به ادامه ی اهداف قشنگ خودم برسم مانع او از این کار شدم

بعله همونطور که ملاحضه میکنید این مجرم نه تنها از اقدام نادرست خودش پشیمون نیست بلکه کارش رو هدفی قشنگ میخونه . که البته این کار هدفی شوم داشته ... واقعاااا....

و باید بگم گذاشتن ب در اول اسامی دوستان به این منظور بوده که :بجای ( مثلا ) سقراط و من کلمهی بجای رو خلاصه کردم و ب گذاشتم و یا میتونم به خلاصه اول اسمم اشاره کنم .

و اینکه هر بار سعی میکردم با جواب های گمراه کننده ای همتونو گوووووول بزنم...

مجرم اهداف به ظاهر خوب خود را بیان میکند

بعله ببینید برای اولین هدف خوب خودم باید عرض کنم خدمتتون که با این کار می خواستم بچه هایی که کمتر به وبلاگ کلاس سر میزنن رو یه جوری کشونده باشم به وبلاگ که خوشبختانه مائده و راضیه با چند بار اطلاع رسانی که توسط خودم صورت گرفت اومدن . و زینب هم با اینکه چند بار بهش گفتم یکی تو وب جات نظر میده ...ولی نیومد که عیبی نداره ....دلایلش موجه بود برام ....

و طی بار بعدی وقتی که دیدم بشری هم کمتر داره میاد یکبار هم اقدام به نوشتن نظر بجای بشری کردم ....و از کار خودم اصلا پشیمون نیستم ....

البته طی نظرات آخرم که اعلام کرده بودم٬ به مائده در عید غدیر گفتم و با یک لبخند و گفتن دیییوووونه ....مواجه شدم ...

و به زینب هم گفتم٬ که البته ایشون یکم جدی تر برخورد کرد و بعد از مدتی سکوت گفت : ...خیلی پستی بتول ....

از جمله اهداف دیگه ام٬ دیدم خیلی این کار موجبات خوشی و شادی من رو فراهم میکنه و به خاطر همین بعد از نوشتن نظرات این شکلی میشدم....

 مخصوصا بعد از خوندن جواب های تندتون و اس های زهرا .....واااای واقعا حس خوبی بود ...

مجرم در انتها به گفته های خود می افزاید :

بعله من در انتها باید بگم بیشتر از اینکه از این کار پشیمون باشم از این پشیمونم که چرا اینا رو بهتون گفتم و خودم رو لو دادم ....

و خیلی پشیمونم که گفتم ....ای کاش نمیگفتم و بیشتر از این جنجال بپا میکردم ....

در آخر از همه میخوام همینطور به لبخند زدنشون ادامه داده و از فحش دادن به من بپرهیزند ...

هوس اینکار رو هم اصلا به سرتون نزنه که من دیگه استادش شدم ...

ممنون از توجه همه ی شما به گزارش من ....

خبرنگار واحد مرکزی خنده ....ب.م....

Heart Smile

تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1392سـاعت 17:35 نويسنده بتول| |

MiSs-A